خلوت دل
 
لینک دوستان
روزی کریم خان به همراه وزیر ش به خارج ازکاخ رفته بودند تاسری به رعایا بزنند . در بازار کریم خان به گدایی

برخورد که او رامتحیر نمود. از او پرسید نامت چیست ؟ گدا گفت کریم : کریم خان نگاهی به وزیر کرد وگفت : وزیر 

چه حکمتی است در این زندگی ؟ یک کریم گدایی میکند ویک کریم پادشاهی  وکریم بخشنده ای خدائی !

وزیر سری تکان داد وچیزی نگفت : کریم خان به وزیر گفت : یک سماور طلا به این گدا از طرف ما بده تا دیگر در

ملک ما کریمی گدایی نکند . 

چندی ازاین ماجرا گذشت وکریم خان از کاخ خود به همراه وزیر بیرون رفت . ناگهان باز همان گدا را دید که گدایی 

میکند . خشمگین شد وفریاد زد : چرا باز توگدایی میکنی ای کریم ؟ مگر آن سماور رانفروختی ؟ گدا درحالی که ترس 

تمام وجودش را گرفته بود گفت : چرا ای پادشاه فروختم  . به ده سکه طلا > اما ده سکه طلا بیشتر از سه ماه  امورات

زندگی مرا نگذراند . ازاین رو دوباره به گدایی پرداختم : کریم خان آهی کشید وگفت : تو سماور طلا رابه ده سکه طلا

فروختی . پس گدایی لیاقت توست 


برگرفته از کتاب خداونداسکار میدهد: ذبیح الله سلیمانی 

[ سه شنبه 23 اردیبهشت1393 ] [ 0:32 ] [ فرامرز ]
ازمطالاتی که  {لایارد} مستشرق انگلیسی دریک کتیبه سنگی به عمل آورده چنین استنباط میشودکه قصه آدم وحوا

نخست درمیان اکدیها وسومریها شهورت داشته واز آنان به کلدانیها وآشوریها رسیده است درکتیبه سنگی مکشوفه

(که اکنون در موزه بریتانیا )درخت معرفت در وسط قرار گرفته وآدم وحوا در دوطرف آن بر روی چهار پایه

نشسته اند ومار که موجب گمراهی حوا شده واو را به خوردن میوه ترغیب کرده است در پشت سر حوا ایستاده است

این درخت چون به آدمی امتیاز عقل ومعرفت را بخشید وانسان را ازاین جهت شریک ونظیر خداوندان ساخته است

مورد احترام مردم بین النهرین قرارگرفته بود ودربرخی ازکتیبه های سلاطین وشخصیتهارا دربرابر این درخت

مقدس ترسیم کرده بود این عقیده وفکر مذهبی بعدها در کتاب تورات سفر تکوین باب سوم به این صورت منعکس

شده است ....

آدم را خدا از خاک زمین آفرید وحوا را نیز ازدنده آدم خلق کرد وهر دو در باغ عدن بخوبی وخوشی می زیستند

در این باغ انواع و اقسام درخت میوه وآب کوارا وهمه نوع آشامیدنی و خوردنی وجود داشت . دروسط باغ

دو درخت بود یکی به نام درخت  معرفت . دیگری به نام درخت  حیات . آدم و حوا را خداوند اجازه دادهرچه

مایل باشند ازمیوه درختان تناول نمایند مگر از دو درخت معرفت و حیات واز خوردن میوه این دو درخت ممنوع

شدند. ولی روزی مار به حوا ظاهر شد و وی رابه خوردن میوه درخت معرفت تحریص وترغیب نمود .

حوا یک میوه از درخت معرفت تناول کرد ومیوه دیگر را باخود همراه برد وبه آدم داد . آدم از این میوه خورد

وبر اثرآن . نیروی تشخیص پیدا کرد وبه لخت وعریان بودن خود توجه حاصل کرد وشرمنده شد و وقتی

آواز خداوند را شنید در پشت درخت پنهان گردید . خوردن این میوه سبب شد که آدم وحوا عقل ومعرفت پیدا

کردند ونیک وبد را ازهم تشخیص دادند ولی بر خلاف دستور خداوند رفتارنموده بودند وبرای اینکه مبادا از

درخت حیات میل کنند وحیات جاودان پیدا نمایند از باغ عدن رانده شدند وخداوند برای حفاظت درخت

کروبیان رادر این باغ مسکن داد وهر کدام شمشیر آتش باردر دست داشتند واز این درخت نگهبانی میکردند

کلمه کروبی که در تورات ذکر شده است مربوط به سه هزار سال ق . م  واز اصطلاحات مردم اکد وسومر

است ودر قرآن به فرشتگان نگهبان عرش اطلاق شده است .....


منبع : تاریخ اجتماعی ایران تالیف مرتضی راوندی





[ سه شنبه 22 بهمن1392 ] [ 11:39 ] [ فرامرز ]
سپاهیان اسکندرکبیر. خودرابرای فتح شهری درآفریقا آماده می کردند: اما دروازه های شهر بدونه مقاومت

گشوده شدند . تقریبا تمام جمعیت شهر را زنان تشکیل می دادند . چراکه مردان درجنگ دربرابر فاتحان کشته

شده بودند. درجشن پیروزی  اسکندر خواست برایش نان بیاورند یکی از زن ها یک سینی زرین پوشیده از

جواهرات با تکه ای نان در وسط آن آورد . اسکندر فریاد کشید . من که نمی توانم طلا بخورم من نان خواستم

زن پاسخ داد . اسکندر درقلمروخود نان نداشت ؟ لازم بود برای نان این راه دراز را بپیماید ؟ اسکندر به

فتوحات خود ادامه داد . اما پیش از ترک شهر دستور داد روی یک تخته سنگ حک کنند : من اسکندرکبیر

تا آفریقا آمدم تااز این زنان بیاموزم .........

[ جمعه 6 دی1392 ] [ 13:24 ] [ فرامرز ]
هفت آبان زادروز تولد کوروش بزرگ مبارک

امروز سالروز میلاد شخصی است که تمام جهان به وجودش می بالد و تمامی مردمان دنیا آرزوی این را دارند که کاش وی جزئی از تاریخ آنها بود که مرد بود و مردانه زیست و مردانه دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی شتافت.

7 آبان زادروز تولد کوروش بزرگ مبارک

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتشفشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
[ دوشنبه 6 آبان1392 ] [ 22:4 ] [ فرامرز ]



 

درکاخ مجلل بجز اندوه مجو

که سعادت همه درکلبه درویشان است








[ جمعه 12 مهر1392 ] [ 21:3 ] [ فرامرز ]

 

 

خانمان سوز بود آتش آهی˓  گاهی

                    ناله ای می شکند پشت سپاهی گاهی

گر مقدر بشود ˓ سلک  سلاطین  پوید

                   سالک بی خبر خفته به راهی گاهی

قصه یوسف و آن قوم ˓ چه خوش پندی بود

                  به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی

هستیم سوختی از یک نظر ˓ ای اختر عشق

                 آتش افروز شود ˓برق نگاهی گاهی

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع

                روسپیدی بود از بخت سیاهی گاهی

عجبی نیست˓  اگر مونس یار است رقیب 

                بنشیند بر گل ˓ هرزه گیاهی گاهی

چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدی

               دل برقصد به بر ازشوق گناهی گاهی

اشک در چشم ˓ فریبنده ترت  می بینم

             در دل موج ببین صورت ماهی گاهی

زرد رویی نبود عیب ˓ مرانم از کوی

              جلوه بر قریه دهد ˓ خرمن کاهی گاهی

دارم امید که با گریه دلت نرم کنم

             بهر طوفان زده ˓ سنگیست پناهی گاهی   

              

            اثر: معینی کرمانشاهی                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

                    

[ پنجشنبه 7 شهریور1392 ] [ 23:13 ] [ فرامرز ]

سخن سنجیده


حاکم روم برای

کوروش بزرگ نوشت ........

مابرای شرافت می جنگیم

وشما برای طلا وثروت............

کوروش درجوابش نوشت

هرکس برای نداشته هایش

می جنگد.............


[ شنبه 22 تیر1392 ] [ 20:48 ] [ فرامرز ]
هرچه قدر فکرمیکنم نمیدانم

مادراین سردنیا شب وروز عرق میریزیم .

وضعمان این است .

وآنهادرآن سردنیا شب و روز عرق میخورند

وضعشان آن است .

نمیدانم مشکل درنوع عرق است

یادر نوع ریختن و خوردن ؟ ؟ ؟


(دکترشریعی)

[ یکشنبه 19 خرداد1392 ] [ 19:31 ] [ فرامرز ]

 

 

 

 

 

دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*
خداوندا دستهایم خالی است ودلم غرق در آرزوها -یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان یا دلم را ازآرزوهای دست نیافتنی خالی کن 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملکرد خود فکر می کنند، نه رفتار و عملکرد شما
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
سخت کوشی هرگز کسی را نکشته است، نگرانی از آن است که انسان را از بین می برد .
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
اگر همان کاری را انجام دهید که همیشه انجام می دادید، همان نتیجه ای را می گیرید که همیشه می گرفتید .
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
پیش از آنکه پاسخی بدهی با یک نفر مشورت کن ولی پیش از آنکه تصمیم بگیری با چند نفر. 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
کار بزرگ وجود ندارد، به شرطی که آن را به کارهای کوچکتر تقسیم کنیم . 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
کارتان را آغاز کنید، توانایی انجامش بدنبال می آید . 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
انسان همان می شود که اغلب به آن فکر می کند . 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد. 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-

تنها راهی که به شکست می انجامد، تلاش نکردن است . 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
دشوارترین قدم، همان قدم اول است . 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
عمر شما از زمانی شروع می شود که اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید . 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد .
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید . 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-
من یاور یقین و عدالتم من زندگی ها خواهم ساخت، من خوشی های بسیار خواهم آورد من ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد، زیرا شادمانی او شادمانی من است. 
-*-*-*-* کوروش بزرگ *-*-*-*-

[ پنجشنبه 17 اسفند1391 ] [ 20:18 ] [ فرامرز ]


 

گاهی


گاهی گمان نمی کنی ولی می شود                          گاهی نمی شود که نمی شود  

گاهی ʻهزار دورهʻدعا بی اجابت است                    گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود                           

گاهی گدایʻگدایی وبخت نیست                             گاهی تمام شهر گدای تو میشود                            

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود                    ازهرچه زندگی است دلت سیر می شود                              

گاهی برای خنده دلم تنگ می شود                       گاهی دلم تراشه ای ازسنگ می شود   

گاهی تمام این آسمان آبی ما                                یکباره تیره گشته وبی رنگ می شود                            

گاهی بساط عشق خودش جورمی شود                گاهی به صدمقدمه ناجورمی شود                              

[ شنبه 21 بهمن1391 ] [ 19:16 ] [ فرامرز ]

/**/

سوتک

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گرازخاک اندامم

چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم.

که ازخاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ وبازیگوش

واو یکریزوپی در پی

دم گرم خوشش رابرگلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدینسان بشکند درمن

 

سکوت مرگبارم را.............

[ جمعه 22 دی1391 ] [ 23:15 ] [ فرامرز ]

/**/

نوشتن

 

نوشتن بر خاک آسان تر وبر سنگ سخت تر است

با انگشت بر خاک مینویسی و با تیشه بر سنگ

نوشته های خاکی میهمان اولین نسیم است

نوشته های سنگی میهمان تمام تاریخ

زندگی را بر خاک مینویسی یا بر سنگ

[ جمعه 8 دی1391 ] [ 13:51 ] [ فرامرز ]

بیستون یارمن آنجاست.حواست باشد

اونشان کرده ی اینجاست.حواست باشد

یارمن موی سرش.قیمت صدشیرین است

قصه اش قصه ی لیلاست.حواست باشد

گرچه بد جورشکسته ست دل تنگ مرا

همچنان شاه غزل هاست.حواست باشد

اونگاهم نکند.یانخردحرف مرا....

هرچه هست بین خودماست.حواست باشد

حرف یک عشق قدیمی ست که برعکس شده

درد من درد زلیخاست .حواست باشد

آنچه فرهاد نوشته ست برروی تن تو....

شرح یک روز غم ماست.حواست باشد

همه ی دلخوشی وزندگی ام .بودن اوست

برود.آخردنیاست. حواست باشد

نگذاری احدی تیشه به رویت بزند!!!

شیشه عمرمن آنجاست .حواست باشد

شعراز: میثم قدمی

[ سه شنبه 21 آذر1391 ] [ 18:38 ] [ فرامرز ]
"شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .
به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است .

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود : باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .
ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟ پیک گفت آنوقت محمود غزنوی سرزمین شما را براستی از آن خود خواهد کرد .
ام رستم به پیک گفت : که پاسخ مرا همین گونه که می گویم به سرورتان بگویید : در عهد شوهرم همیشه می ترسیدم که محمود با سپاهش بیاید و کشور ما را نابود کند ولی امروز ترسم فرو ریخته است برای اینکه می بینم شخصی مانند محمود غزنوی که می گویند یک سلطانی باهوش و جوانمرد است برروی زنی شمشیر می کشد به سرورتان بگویید اگر میهنم مورد یورش قرار گیرد با شمشیر از او پذیرایی خواهم نمود اگر محمود را شکست دهم تاریخ خواهد نوشت که محمود غزنوی را زن جنگاور کشت و اگر کشته شوم باز تاریخ یک سخن خواهد گفت محمود غزنوی زنی را کشت .
پاسخ هوشمندانه بانو ام رستم ، سبب شد که محمود تا پایان زندگی خویش از لشکرکشی به ری خودداری کند . به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : "برآزندگان شادی را از بوته آتشدان پر اشک ، بیرون خواهند کشید ."
ام رستم پادشاه زن ایرانی هشتاد سال زندگی کرد و همواره مردمدار و نیکخو بود .

[ جمعه 7 مهر1391 ] [ 11:18 ] [ فرامرز ]

 

داستان زیبا در مورد کوروش کبیر

 

 

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟

 

کورش بزرگ گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟! کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.


کورش بزرگ یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید.


مردم هرچه در توان داشتند برای کورش بزرگ فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.


کورش بزرگ رو به کزروس کرد و گفت: ثروت من اینجاست. اگر آنهارا پیش خود نگه داشته بودم، همیشه باید نگران آنها بودم. زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره‌اند مثل این می‌ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد!

[ جمعه 20 مرداد1391 ] [ 11:58 ] [ فرامرز ]

بیهوده زیستن

 

 

ساعت ها را

بگذارید بخوابند؛

بیهوده زیستن را

نیازی به شمردن

    نیست.

[ سه شنبه 9 خرداد1391 ] [ 20:2 ] [ فرامرز ]

درگذشت بزرگ مردتاریخ جهان( کوروش بزرگ)

 

شش ساعت قبل از ورود جنازه به شهرپرسپولیس(تخت جمشید)داریوش بزرگ بادرباریان

تابیرون شهربه استقبال جنازه رفتند وجنازه را آوردند. نوازندگان درپیشاپیش مشایعین جنازه

آهنگ های غم انگیزی می نواختند پشت سر آنان پیلان وشتران سپاه وسپس سه هزارتن از

سربازان بدونه اسلحه راه می پیمودند . دراین جمع سران پیری که درجنگهای کوروش بزرگ

شرکت داشته بودند نیز حرکت میکردند. پشت سرآنان گردونه ی باشکوه سلطنتی کوزوش بزرگ

که دارای چهارمال بندبود وهشت اسب سپید بادهانه های یراق طلا بدان بسته بودند پیش می آمدند

جسدبرروی این گردونه قرار داشت محافظان جسد وقراولان خاصه برگرد جنازه حرکت میکردند

سرود های خاص خورشید وبهرام می خواندند. وهرچند قدم یک بار می ایستادندوبخورمی سوزاندند

تابوت طلای دروسط گردونه قرار داشت تاج شاهنشاهی برروی تابوت می درخشید خروسی بر روی

گردونه پروبال زنان قرار داده شده بود این علامت مخصوص وشعار نیروهای جنگی کوروش بزرگ

بوده است . پس از آن سپهسالاربرگردونه جنگی (رتهه)سواربودودرفش خاص کوروش بزرگ را در

دست داشت . بعد از آن اشیا واثاثیه ی زرین ونفایس وذخایری که مخصوص کوروش بزرگ بود.

یک تاک اززر و مقداری ظروف و جامعه های زرین حرکت میدادند.

همین که نزدیک شهررسیدند داریوش بزرگ ایستاد ومشایعین را امر به توقف داد و خود با چهره ای

اندوهناک . آرام برفراز گردونه رفت وبرتابوت بوسه زد همه حاضران خاموش بودند ونفس ها حبس

گردیده بود.به فرمان داریوش دروازه های قصر شاهی (تخت جمشید)راگشودند وجنازه را به قصرخاص

بردند. تاسه شبانه روز مردم بااحترام از برابرپیکرکوروش بزرگ می گذشتند وتاج های گل نثارمی کردند

وموبدان سرودهای مذهبی می خواندند . روزسوم که اشعه زرین آفتاب بربرج باروهای کاخ باعظمت هخامنشی

تابید باهمان تشریفات جنازه رابه طرف پاسارگاد . شهری که موردعلاقه ی خاص کوروش بزرگ بود

حرکت دادند بسیاری ازمردم دهات وقبایل پارسی برای شرکت دراین مراسم سوگواری برسرراه ها آمده

بودند وگل وعود نثارمی کردند.

هنگامی که پیکر کوروش بزرگ را به خاک می سپردند پیران سالخورده وجوانا ن دلیر یکصدا به عزای

سردارخود پرداختند . دردخمه مسدود شد ولی هنوز چشمها بدان دوخته بود وکسی ازفرط اندوه به خود

نمی آمد که ازآن جا دیده بردوزد .به اصرار(داریوش بزرگ ) مشابعبن پس ازاجرای مراسم مذهبی همگی

بازگشتند وتنها چند موبد برای اجرای مراسم مذهبی باقی ماندند...

[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 10:57 ] [ فرامرز ]

بسمه تعالی

حمد و سپاس فراوان بر نعمت های بیکران پروردگار جهان و همچنین حمد سپاس

خداوندی که افتخار دوستی و آشنایی با شاعر بزرگ استاد (اصغر بارانی )را به این

بنده ارزانی فرمود . با تشکر از این استاد بزرگ که این بنده حقیررا لایق دانسته واین

شعررا به زبان (لکی) در باره این بنده بی مقدار سروده اند.

از دوستان عزیز خواستارم جهت دیدن از وبلاگ این استاد شاعر وخواندن شعرهای زیبایش

به این آدرس مراجعه نمایند . با تشکر www.delfan.mihanblog.com


تقدیم به برادرعزیزترازجانم فرامرزعزیز

بخاطر محبت های همیشگیشان

محبت.....

سلام فرامرز برا نازارم

خدا مَزانٍ مشتاق دیدارم

محبت عالی فراموش نٍمو

تا روژٍ مٍردن و سفیده خاو

اٍ لطف خدا حالم خو بیا

شرمنده تونم پیا نوم پیا

که همتا دیره شان وٌمقامت

سوگند وَمردی وٌ پاکی کلامت

مرام لکیت ثابت بی چو دار

سَرمَ فدای تو پیا لک نازار

هرچند که دونیام تاریک وسردهَ

دوسَل بزونن دلم پر دردَ

بارانی

1390/12/22

[ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 22:8 ] [ فرامرز ]

وقتی نمی توانی فریاد بزنی؛ ناله نکن! خاموش باش!

 

                      قرن ها نالیدن به کجا انجامید ؟

                  تومحکومی به زندگی کردن

                 تاشاهد مرگ آرزوهای خود باشی .


              

[ چهارشنبه 16 فروردین1391 ] [ 23:9 ] [ فرامرز ]

مگرنه هرکسی درانتظاراست

 

                    شمعی درخلوت خاموش شبهای دراز زمستانی می سوخت

دردل تیره وپرهراس زندگی بزرگ .

                   برگردش زندانیان و زندانبانان همه حلقه بسته وگرم کارخویش

واودرجمع تنها بود.

زبانش زبان آتشی بود و سخن نمی گفت.

زبان هایی که ازگوشت ورگ وپی می گویند

                        وگوشهایی که حفره های تنگ وباریک وزشتی هستند می شنوند

واو گوشی برای شنیدن نداشت.

                        شاید هم می گفت وکسی نمی شنید . می شنید و نمی فهمید.

                  شمع تنها موجودی است دراین عالم که درانبوه جمع تنهاست .

                  دربحبوحه خلق ساکت است قلب انجمن است وبیگانه باانجمن.

                  او را همه می ستایند؛ شاعران آن را می پرستند.

                  واو درچشم ستایشگرانش درجمع پرستندگانش غریب است.

شمع ؛ مومی نرم ودردلش آتشی پنهان

هستی اش؟

هستی اش اندامی برای سوختن ؛ افروختن .

زندگی اش اشک و آتش و همین!

ودرپایان؟

                        ودرپایان افسردن ومردن درآغوش اشکهایش چرادر انبوه جمع تنهاست؟

                   هرکسی مسیحی دارد ؛ موعودی؛ بودای که باید ازغیبت برسد.ظهورکند.

براوظاهرگردد ونیمه اش را دربرگیرد وتمام شود.

زندگی جستجوی نیمه هاست درپی نیمه ها .

مگرنه وحدت وجود غایب آفرینش است

 

                         پروانه مسیح شمع است. شمع ؛ تنها درجمع چشم انتظاراو بود

مگرنه هرکسی درانتظار است؟

 

[ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 20:15 ] [ فرامرز ]
-آیا میدانید :اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت ۴۰ سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد.
-آیا میدانید :داریوش در سال ۵۲۱ قبل از میلاد فرمان داد : من عدالت را دوست دارم ، از گناه متنفرم و از ظلم طبقات بالا به طبقات پایین اجتماع خشنود نیستم

-آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار ۵۲۰ قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت ۲ نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 13 بهمن1390 ] [ 20:52 ] [ فرامرز ]

با شدتی وحشیانه و جنون آمیز

آن چنان که قلبم را سخت به درد آورد

آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیح

بی درنگ آسمان از روی زمین برم دارد

یا لااقل همچون

زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد

اما … نه

من نه خوبی را داشتم و نه بدی قارون را

من یک “متوسط” بی چاره بودم و ناچار

محکوم که پس از آن نیز ” باشم و زندگی کنم “

نه ، باشم و زنده بمانم

و در این “وادی حیرت” پر هول و بیهودگی سرشار، گم باشم

و همچون دانه ای که شور و شوق های روییدن دردرونش خاموش می میرد

در برزخ شوم این “پیدای زشت “

و آن “ناپیدای زیبا” خرد گردم

که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست

در برزخ دوسنگ این آسیای بی رحمی که …

“زندگی ” نام دارد

[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 14:7 ] [ فرامرز ]
باید خطر کرد. ما معجزه حیات را واقعا درنمی یابیم مگر آنکه درانتظار نا منتظر باشیم ,

هرروزخداوند همراه با خورشید لحظه ای رابه ما ارزانی میدارد که در آن امکان تغییر

آنچه که موجب بدبختی ماست وجود دارد.

هرروز وانمود میکنیم که امروز شبیه دیروز و شبیه فرداست . اما کسی که متوجه روزی

که درآن زندگی میکند هست / آن لحظه جادویی را کشف میکند.

این لحظه شاید درچرخاندن کلید درقفل درنهفته باشد به هنگام صبحدم وشاید درسکوتی باشد

که پس ازغذای شب حاکم میشود یا در هزار و یک چیزی که همواره مشابه به نظر میرسد.

اما این لحظه وجود دارد . لحظه ای که در آن اقتدار ستارگان در مانفوذ میکند وبه ما اجازه

میدهد که معجزه کنیم .

لحظه جادوی به ما کمک میکند که تغییر کنیم . مارا برمی انگیزد تا به جستجوی رویاهایمان

برویم . بی شک رنج خواهیم کشید ولحظات دشواری را خواهیم گذراند .

اما اینها همگی گذرا هستند وبعدها میتوانیم باغرور ایمان به گذشته ها نگاه کنیم . باید به سخنان

کودکی که درما هست گوش دهیم . زیرا این کودک لحظه های جادوی را می شناسد.

نباید صدای او را خاموش کنیم . از او شرمگین نباشیم وبگذاریم که گاهی افسار سرنو شت مارا به

دست گیرد . این کودک میداند که هرروز با روز قبل فرق دارد . اگر نتوانیم زندگی را با همان معصومیت

وشورو شوق کودکی نگاه کنیم  زندگی هیچ معنایی نخواهد داشت .

بدبخت کسی است که ازخطرکردن می ترسد . اوهرگز سرخورده نمیشود. نا امید نمیشود . ومانند کسی که

درجستجوی رویاهایش زندگی می کند رنج نخواهد کشید . اما هنگامی که به گذشته نگاه میکند قلبش به او

خواهد گفت : با هدایا ومعجزه هایی که خداوند درمسیر تو قرار داد چه کردی ؟ با استعدادها وعطیه ای که

خداوند در درون تو به ودیعه گذاشته بود چه کردی ؟

آنها رادراعماق چاله ای به خاک سپردی چون میترسیدی  ازدستشان بدهی ؟ وحالا آنچه برایت باقی مانده

است اطمینان به این که زندگیت رااز دست داده ای !

بیچاره کسی که این سخنان رااز قلبش می شنود . آن وقت به معجزه ایمان خواهد آورد.

اما لحظات جادویی حیات اودیگر طی شده اند. . .

[ پنجشنبه 8 دی1390 ] [ 19:55 ] [ فرامرز ]

 

(تاریخچه)

درحدودسال ۱۲۸۵خورشیدی (۱۸۸۲-۱۸۷۹)به هنگام کاوشها دربابل درمیان رودان(بین النهرین(باستان

شناسان ایرانی.هرمز رسام یک استوانه سفالین کوچک  ازگل پخته(۲۳سانتیمتر)یافت.که شامل یک نوشته

ازکوروش بزرگ بود  .

جنس این استوانه ازگل رس است .۲۳سانتیمترطول و۱۱سانتیمتر عرض دارد ودرحدود ۴۰خط به زبان

آکادی وبه خط میخی بابلی نوشته شده است.

بررسی ها نشان داده که نوشته ای استوانه مربوط به سال ۵۳۹(پ.م)ازسوی کوروش کبیر پس ازشکست

بخت النصر وگشوده شدن شهربابل نویسانده شده وبه عنوان سنگ بنای یادبودی درشهربابل قرارداده شده

است  استوانه یافت شده درموزه بریتانیا درشهرلندن نگاهداری میشود.

(جایگاه)

این سندبه عنوان نخستین منشورحقوق بشرشناخته شده وبه سال۱۹۷۱ میلادی سازمان ملل آن رابه تمامی

زبانهای رسمی سازمان منتشرکرد.

این تاییدی است براینکه منشورآزادی بشریت که توسط کوروش بزرگ درروزتاجگذاری وی منتشرشده

می تواندبرترباشدازعلامیه حقوق بشرکه توسط انقلابیون فرانسوی دراولین مجمع ملی یشان صادرشده.

درسال ۱۳۴۸خورشیدی (۱۹۶۹م)پس ازگذشت ۲۵۰۷سال پس ازصدورفرمان مزبور.نمایندگان کشورهای

گوناگون باقرارگرفتن برآرامگاه کوروش کبیردرپاسارگادازاوبه عنوان نخستین پایه گذار حقوق بشروآزادی

انسان.قدردانی کردند..تاکنون یکبار درسال ۱۹۷۱مسولان موزه بریتانیا این لوحه رابه درخواست حکومت

ایران به تهران قرض دادند

(ترجمه منشور)

درروزگاری که کوروش کبیربه نمایندگی ایرانیان منشورحقوق بشروآزادی انسان رافرستاد فخرمردمان و

شاهان دیگرکشتن.سوختن و ویران کردن بود.متن این منشورچنین است:

>>منم کوروش.شاه جهان.شاه بزرگ.شاه دادگر.شاه بابل.شاه سومرواکد. پسرکمبوجیه. شاه بزرگ.......

آنگاه که بدون جنگ وپیکارواردبابل شدم. همه مردم گامهای مرابا شادمانی پذیرفتند

دربارگاه پادشاهان بابل برتخت شهریاری نشستم. 

ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 18 آذر1390 ] [ 12:0 ] [ فرامرز ]
تبارکوروش کبیرازجانب پدرش به پارسهامیرسدکه برای چند نسل به انشان(انزان)وعیلام(شمال خوزستان کنونی)حکومت کرده بودند کوروش درباره خاندانش برسفالینه استوانه ای شکلی :محل حکومت آنها رانقش کرده است.اینکه چه وقایعی روی داده که پارسها(عیلام)راتسخیرنموده وشاخه ای ازسلسله هخامنشی رادرآنجا برقرارنموده اند معلوم نیست.

احتمال میرودکه پس ازآنکه آشوربنی پال درسال ۶۴۵پیش ازمیلاددولت عیلام رامنقرض کرد

پارسهاازفرصتی که دراثرجنگ بین آشورومادبدست آمده بوداستفاده کردند.وپادشاهی جدیدی

رادرانشان تاسیس کردند. که هخامنش سرسلسله این دودمان است که درحدود۷۰۰سال پیش از

میلادمیزیسته است

پس ازمرگ او.فرزندش چاایش پیش به حکومت پارس وانشان رسید.بعداز فوت اوسلسله

هخامنشی دوشاخه شده وکوروش یکم شاه انشان وعیلام آریا رامن شاه پارس شد

سپس سپردن هرکدام .به ترتیب کمبوجیه یکم شاه انشان و عیلام و ارسام شاه پارس.بعداز

آنهاحکومت کردند.

کمبوجیه یکم باشاهدوخت ماندانا دخترایشتوویگو(آزی دهاک یا آستیاگ)پادشاه ماد.ازدواج

کرد و کوروش کبیرنتیجه این ازدواج بود. داریوش بزرگ درکتیبه بیستون نیزاین مطلب را

تائید می کند.

 

                                                   "   بیوگرافی کوروش کبیر"

 

دوران : ۵۵۹-۵۲۹پیش ازمیلاد(۳۰سال)

تاجگذاری:    انشان . پارس

زاد روز: ۶۰۰یا۵۷۶ پیش ازمیلاد

زادگاه: انشان. پارس

آرامگاه: پاسارگاد

پیش از. کمبوجیه دوم

پس از. کمبوجیه یکم

همسر: کاساندان

دودمان: هخامنشیان

پدر:  کمبوجیه یکم

مادر: ماندانا

فرزندان : کمبوجیه-آتوسا-آرتیستون-رکسانا-بردیا

 

[ پنجشنبه 12 آبان1390 ] [ 20:25 ] [ فرامرز ]
عجب صبری خدا دارد؟

 

اگر من جای اوبودم: همان یک لحظه اول.که اول ظلم را میدیدم ازمخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبای وزشتی . به روی یکدگر ویرانه میکردم

         ::عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم:

که در همسایه صد ها گرسنه.چند بزمی گرم عیش ونوش میدیدم

نخستین نعره مستانه راخاموش آندم برلب پیمانه می کردم

       ::عجب صبری خدادارد اگر من جای او بودم.

که می دیدم یکی عریان ولرزان .دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

     ::عجب صبری خدادارد.اگر من جای او بودم.

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین راکو به کو آوراه ودیوانه می کردم

     ::عجب صبری خدادارد اگر من جای او بودم.

به عرش کبریای با همه صبر خدای         

تا که میدیدم عزیز نا بجای ناز بر یک نا روا گردیده .خواری میفروشد

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه میکردم

     ::عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم .

به گرد شمع سوزان دل عشاق.سرا پای  وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم

                               چرا من جای او باشم  ؟

همان بهتر که او خود جای خود بنشسته وتاب تماشای زشتکاریهای این مخلوق را دارد.

وگر نه من بجای او چو بودم . یکنفس کی عادلانه سازش با جاهل وفرزانه میکردم

                              : :  عجب صبری خدا دارد::

           

 

 

[ جمعه 4 شهریور1390 ] [ 10:48 ] [ فرامرز ]
 

                      حکایت

روزی مردی باعیالش مشغول غذا خوردن بود ودر میان سینی ایشان مرغ بریان شده ای قرار داشت.

در آن حال گدایی به در خانه آمد و آنها اورا مایوس کردند.

اتفاق افتاد که آن مردفقیر شدو زنش را طلاق داد: وآن زن شوهر دیگری اختیار نمود.

روزی شوهر بااوغذا می خورد ومرغ بریانی نزدایشان بود که ناگاه گدایی به درخانه آمد

آن مرد به عیالش گفت این مرغ بریان را به این گدا بده .آن زن چون مرغ را نزد گدا

برد دیدشوهر اولش است: مرغ رابه او داد وگریان برگشت.

شوهرازسبب گریه اش سوال کرد :گفت: گدا شوهرسابق من بود وقصه محروم نمودن آن گدا

رانقل کرد.

شوهرش گفت والا آن گدایی که محرومش نمودید. من بودم.

 

 

                      

[ پنجشنبه 20 مرداد1390 ] [ 22:3 ] [ فرامرز ]

گل من پرپر نشوی که بلبلی درباز شدن غنچه لبخندتوزبان به سرودباز کرده است

شمع من خاموش نگردی که چشمی در پرتو پیوند تو به دیدن آمده است ساقه

گلبن بهار من نشکنی که دلی در رویش امیدوار تو دل بسته است .آفتاب من غروب

نکنی که شاخه آفتاب گردانی به جستجوی تو سربرداشته است.

دامن من ترا برنچینند که حلقومی عقده دار است.صومعه من فرو نریزی که دلی

نیازمند نیایش است. چشمه من نخشکی که جگری درعطش کویرسوخته است.

بالین من تو رابرنگیرند که سری بیماراست:بستر من تو رابرنبندندکه تنی تب دار است.

کاشانه من ویران نگردی که آواره ای بی پناه مانده است.

بازیافته من گم نشوی که بهشت بازیافته روحی هستی که در دوزخ نشیمن دارد.

ای کالبد من روح سر گردان خویش را فراخوان. من لبهایم را در حلقوم تو خواهم

نهاد و خود را در تو خواهم دمید تا حیاتت بخشم. ای روح من کالبدت را سراغ کن.

لبهایت را در حلقوم من نه خود را در من بدم تا حیاتم بخشی که ما کالبد یکدیگریم.

که ما آفریدگار یکدیگریم  که ما پروردگار یکدیگریم که ما تمام جمعیت جهانیم.

که ما همه ایم که ما همدیگریم که ما چایگاهمان زمین نیست.که ما در این ملک

غریبیم. بی کسیم. تنهائیم.  بیگانه ایم...

[ چهارشنبه 18 خرداد1390 ] [ 22:21 ] [ فرامرز ]
نه هیچ انسانی دشمن توست ونه هیچ انسانی دوست تو. بلکه هرانسان معلم توست


پس آدمی باید غرور وتعصب را کنار بگذاردوآنچه راکه هرانسانی به ناچار باید به اوبیاموزاند

بیاموزد تاهرچه زودتر درسهایش رافرابگیردوآزادو رها شود


بادی نیست که بتواندکشتی مرا سرگردان یا جز ومد تقدیرم را دگرگون کند


هرانسانی رابیان کامل نفس است.یعنی جایی هست که تیها او باید پرکند نه کس دیگر

کاری هست که تنها او باید به انجام برساند.نه کس دیگر .و این تقدیر او است‏!‏


وقتی چشم امیدتان به خدا باشد‏!‏

هیچ چیز آنقدرعجیب نیست که راست نباشد.

هیچ چیزآنقدرعجیب نیست که پیش نیاید.

و هیچ چیزآنقدرعجیب نیست که دیر نپاید.


[ دوشنبه 9 خرداد1390 ] [ 20:10 ] [ فرامرز ]
می گویندشیرهم شیرهای قدیم که البته راست هم می گویند دراین دوره زمانه کدام شیری رامی شناسیدکه 

دست کم بیش از هزاروهفت صدسال عمرکرده باشد‏!‏درکشورپهناوروتاریخی ماایران شیری هست که برخی 

معتقدندبیش ازاینها عمرداردواین شیر‏. شیری نیست مگرشیرسنگی همدان پس اگرچمدانتان رابه مقصدشهرزیبا

وتاریخی همدان بستید دیدن این یادگارباستانی راازدست ندهید.خیابان دوازده متری موسوم به سنگ شیر راکه

طی کنیدوبه انتهای آن برسیدکم کم سروکله این شیرپیردروسط میدانی مربعی شکل پیدامی شود البته شیر 

سنگی درواقع برتپه گوچکی قرار گرفته که یکی ازتپه های باستانی مربوط به دوره اشکانی است ومدت ها

پیش تابوتی متعلق به همان دوره ازآن محل کسف شده که به موزه تپه هگمتانه منتقل شد ودرآنجا نگهداری

می شود .تاریخ ساخت شیرسنگی به درستی مشخص نیست برخی آن رایادگار ازدوره مادها وبرخی متعلق به

زمان اشکانیان می دانند. امااین قطعی است که شیر سنگی برادردوقلوی دیگری هم داشته وهردوبردروازه 

های شهرتاریخی همدان شب وروزمی گذراندندووجودهمین نگهبانان سنگی سبب شدوقتی اعراب همدان را

فتح کردندآن راباب الاسدیعنی دروازه شیربنامند

سال ها بعد‏(‏سیصدنوزده هجری قمری‏)‏وقتی دیلمیان به همدان تاختند وآنجارابه تصرف خوددرآوردند دروازه

شهربه کلی ویران شدولی شیرها همچنان استواربرجایشان مانده بودندتااینکه مرداویج سرداردیلمیان قصد

عزیمت به ری کردوتصمیم گرفت یکی ازشیرها رابه همراه خودببرد.ولی شیرها آنقدرقرص ومحکم سر

جایشان ایستاده بودندکه مرداویج نتوانست تصمیمش راعملی کندبنابراین به جان شیرها افتاد یکی ازآنهارا

کاملاخردکردوپنجه های دیگری راشکست  وازجایگاه خودفرودآورد‏!‏شیربیچاره که دیگریاروهمدمی هم 

نداشت سالیان دراز برزمین افتاده بودودیگرارج وقرب گذشته رانداشت وازگزندروزگاردرامان نماند.

شیربرزمین افتاده راسرانجام درسال هزاروسیصدوبیست وهشت هجری شمسی فردی بنام مهندس هوشنگ

سیحون درجایگاه فعلی اش نصب کرد.مهندس سیحون ازمفاخربزرگ ایران درمعماری است وطرح زیبای 

آرامگاه بوعلی نیز یکی دیگرازآثارارزشمندایشان است. برگردیم به قصه شیر بی یال ودم خودمان وماجرارا

این گونه به پایان ببریم که هنوزهم بسیاری ازاهالی همدان طبق باورهای پیشینیان شیرسنگی را واسطه ی

یاوسیله ای برای برآورده  شدن آرزوهایشان میدانند وقدیم ترها حتی روغن وشیره برسرشیربیچاره می ریختند

ودرحفره های آن سنگریزه میگذاشتند واین گونه بخشی از آیین های گذشتگانشان رابه جا  می آوردند.خیلی

جالب است که این شیرکهن باآنکه دیگر چیزی بجزیک قطعه سنگ بزرگ نیست باز هم درفرهنگ مردم خوش

نشسته است برای همین بود که گفتیم شیرهم شیرهای قدیم...

[ چهارشنبه 28 اردیبهشت1390 ] [ 22:53 ] [ فرامرز ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ساقیا امشب صدایت با صدایم سازنیست

یاکه من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست

ساقیا امشب مخالف مینوازد تار تو

یا که من مست و خرابم یا که تارت تارنیست

{ سلام دوستان}

مرسی که اومدین تو این وب

یعنی وبلاگ {خلوت دل}

امیدوارم خوشتون بیاد من پایه ام با همه تبادل لینک کنم

اگه پایه ایدبسم الاراستی نظریادتون نره انتقاد کنید

خوشحال میشم